فرصت های برابر
هوای خوشایندی بود. نسیم آرام بعد از باران، دست برگهای زرد شیطان را می گرفت و روی سر زنانی که رفته رفته حیاط مدرسه را ترک می کردند، می نشاند و آنها را به بازی کودکانه خود دعوت می کرد و حس رضایت از کار بزرگی که آن روز در حیاط کوچک مدرسه آغاز کرده بودند را وسعت می بخشید. امیدی که در آن لحظات مخملی، کف دست های انقلابیشان را قلقلک میداد، گره روسری را آزادتر می کرد تا استنشاق هوای تازه ای که وزیدن گرفت بود را ممکن سازد.
در آن سوی حیاط، مقابل میله پرچم، جایی که همیشه سرود خوانده می شد، در سه سمت میز لق فلزی، سه زن به تماشای کار بزرگ ایستاده بودند.
(ادامه داستان تازه من را اینجا در مجله آگاهانه بخوانید) منتظر می مانم تا برگردید.
نظرات ()

خماری، یک فیلم کمدی ساخته "تاد فیلیپز" و محصول ٢٠٠٩ امریکاست که میگه بعضی ها ظرفیت رفتن به لاس وگاس رو ندارن. لاس وگاس جاییه برای خوش گذرونی و دامادی با سه ساقدوشش تصمیم میگیرن برن یه شب رو تو لاس وگاس حال کنن (البته به خانواده هاشون دقیقا این رو نگفتن). و درست شب قبل از عروسی داماد مفقود الاثر میشه. همه، جوان های ٣٠ تا ۴٠ ساله معقولی هستند بجز یکی شون که موتور داستانه و از قضا جزو آدم های عقب افتاده تر به حساب میاد.
فیلم شما رو وارد معمای نامربوطی میکنه که انتظارش رو ندارین و بعد یکی یکی سوالها رو جواب میده. ذهن شما درگیر پیداکردن جواب ها میشه اما همیشه عقب تر از داستانید و اینه که داستانش رو نیست. به همین دلیل ادامه میدید و ازش خوشتون میاد. بیشتر هم آقایون درک میکنن چون اساسا همه شخصیت ها بجز یکی مرد هستند و شما رو وارد دنیای خوشگذرانی های مردانه میکنه و طبیعیه که زنها به راحتی نمی تونن با لحظات فیلم این همانی کنن.
نظرات ()شعر سرقتی هادی رحمانی! 
من از کدام دیار آمدم
که هر باغش
هزار چلچله را گور گشت و
بی گل ماند
من از کدام دیار آمدم که در دشتش
نه باغ بود و نه گل
تیر بود و
مردن بود
و در تب تف مرداد ٬
جان سپردن بود
*
گذشت تابستان
دگر بهار نیامد
و شهر
شهر پریشیده بی بهاران ماند
و دشت سوخته در انتظار باران ماند
امید معجزه ای؟
- نه
امید آمدن شیرمرد میدان ماند
*
اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم
و پایداری شب٬
-ناله هست و شیون هست
امید رستن از این تیرگی جانفرسا٬
هنوز با من هست...
*
امید!
آه امید!
کدام ساعت سعدی
سپیده ی سحری را
ـ صعود صبح سخی را
به چشم غوطه ورم در سرشک
خواهم دید؟
نظرات ()
فانوس بدستی و رادیوی ترانزیستوری در دستی دیگر مثل طلبکاری که از گذر مستاجران خود با ناخرسندی می گذرد، سعادت در راه خانه عبداله عامری بود و با خود لندلند میکرد که چهار فانوس راه را بر او بستند .... ( ادامه داستان)
اینها، جملات آغازین یکی از داستان های منتشر شده من هستند که برای آشنایی با مجله اینترنتی آگاهانه ادامه اش را به لینک واگذار می کنم.
نظرات ()

فیلم خوبیه که به همین سادگی نشونت میده آدمیزاد موجود مزخرفیه. درهر جنس، شکل و اندازه اش.
طاهره سرخورده و افسرده است چون وسط هیاهوی زندگی های الکی خوش یا ناخوش دیگران، یه روز به اطرافش زل زده و متوجه این حقیقت تلخ شده. توی دلش خرده میگیره که ای وای آدم ها و زندگی هاشون چقدر تهی یه. سعی میکنه یه جشنی برای تولد همسرش راه بندازه و دوباره قاطی بازیشون بشه. اما آگاهی بدجوری بیخ گلوی آدم رو میگیره.
این حس طاهره رو وادار میکنه که یه مدت بذاره و بره یه جای دور بلکه زیر آسمان اونجای دیگه وضعیت کمی بهتر باشه. شاید توی ییلاقشون مثل دوره کودکی ی خوشحالش، زندگی هنوز معنا داشه باشه و ایضا آدم ها. برای اون زندگی کردن هنری محسوب میشه یا باید سرودش یا نقشی زیبا ازش کشید یا در آوازی زیبا زمزمه اش کرد اما همیشه فاصله ای هست میان پنجره و دیدن. یه سر به خیابان هامون بزنید، از زندان هایمان خلوت ترند و مثل زندان هایمان زجرآور. نمیدونم چرا این روزها مدام به یاد این بیت استاد اخوان ثالث می افتم:
برخیز امید و چاره غم ها ز باده خواه
ور نیست پس چه چاره کنی، چاره پس نماند
نظرات () جو گیر نشید حرف کودتا نیست. گفتم یه تیتر خوشگل بزنم. نقل میکنن یه زمانی که گل آقا خدابیامرز زنده بود و حیف شد که نموند این روزهای به یادماندنی رو ببینه، درباره انتخابات آمریکا حرف با مسمایی زده بود. اون زمان آمریکایی ها در آستانه انتخابات بودن و انگار که به قول بچه ها گفتنی کودتا کرده باشن اعلام کردن که "ما ظرف دو روز بعد انتخابات نتایج شمارش آرا رو مشخص می کنیم." گل آقا هم طبق معمول نکته سنجی اش کاریکاتوری کشیده بود که انگار خیلی شق القمر کردین که دو روز بعد تازه مشخصتون میشه، بابا ما از 6 ماه قبل مشخص میکنیم، کجای کارین.
عزت زیاد
نظرات ()می خواهید برید استانبول تا ابتدایی ترین شکل دموکراسی نیمه اروپایی را ( که تازه ٨ ساله اتحادیه اروپا باورش نداره) ببینید؟
می خواهید شهر هزار مسجدی که در عین اینکه روزی پنج بار اذان گفته می شه، مفهوم " لا اکراه فی الدین" را خوب که نه عالی نمایش می دهد از نزدیک تماشا کنین؟
می خواهید نفسی تازه کنید و خاطرات ٢٢خرداد ٨٨ را با یک گشت شبانه روی تنگه بسفر التیام بدید؟
در این صفحه تجربه های شخصی خودم رو از سفر به این شهر زیبا می نویسم مطمئنم بدرتان می خوره. سوالی هم داشتید، تعارف نکنید بپرسید فوقش جواب نمی گیرید. هان؟!
نظرات () ![]()
یک مشت دروغ فیلمیه که امریکایی ها آرزو میکنن ای کاش از ریشه دروغ باشه. عراقی ها با افسوس باورش دارند. ما ایرانی ها ناراحتیم از این بابت که نقش گلشیفته فراهانی در اون اینقدر کم بود! و ریدلی اسکاتِ کارگردان دلخور از اینه که با وجود اینکه بحث تروریسم و جنگ عراق سوژه داغ امریکایی هاست، چقدر فروشش کم بود.
من خیلی بخودم فشار آوردم که سر و ته فیلم رو بهم وصل کنم. چون این آقای اسکات موقع تدوین با سخاوتِ تمام، کلی از شاتها رو دور می ریزه و باید فوق العاده آنکال باشی که در همون چند دهم ثانیه بفهمی چی شد.
داستان اینه که سازمان سیا شناسایی گروه ترویستی السالم در عراق رو به هافمن (راسل کرو) و راجر فریس (دی کاپریو) می سپره. اما این دوتا با هم هماهنگ نیستن. هافمن آدم جاه طلبیه بخاطر همین هم چند عملیات فریس خراب میشه و رابطه اش با هانی (رئیس سازمان اطلاعات اردن) بهم میریزه. فریس تصمیم میگیره یه عملیات تروریستی صوری در ترکیه انجام بده و انجامش رو هم گردن یه مهندس سعودی بندازه. با این امید که گروه السالم برای همکاری با مهندس تماس بگیره و از روی این ارتباط السالم رو گیر بندازه. فریس پاش به اردوی السالم باز میشه و در نهایت این هانی یه که اون رو از مرگ نجات میده و گروه السالم رو دستگیر میکنه.
می پرسین پس گلشیفته چی؟ یه روز که یه سگ اردنی پای فریس رو گاز میگیره میره کلینیک و اونجا یک دل نه صد دل عاشق گلشیفته میشه. یکی دو بار با هم میرن بیرون. و بازی گلشیفته همینجا تمومه . بعد ها هم میگن که گلشیفته رو گروگان گرفتن و این عاشق دلباخته برای نجاتش تا دم مرگ میره ولی دیگه خبری از گلشیفته نیست. اینجوریه که فریس بخاطر گلشیفته (عایشه) در دام السالم میفته. البته بعدا معلوم میشه که ای بابا وزارت اطلاعات اردن رو دست سیا زده و یه جاسوس به اسم کرمی توی گروه السالم داره که توسط اون فریس رو در دامن السالم انداخته و دزدیدن گلشیفته هم کار هانی بوده. و این آقای کرمی به هانی گفته کی بریزین توی اردوی السالم که فریس رو نجات بدین. سوال اینه که اگه این آقای کرمی همه چیز رو میدونه پس چه لزومی داره که دختره رو گروگان بگیرن و فریس رو بفرستن لای دست السالم بعد بریزن بگیرنشون. اگه شما فهمیدید به من هم بگید.
شرط می بندم اگه گلشیفته توی این فیلم بازی نکرده بود، پای این فیلم به بازار دی وی دی ایران باز نمی شد چون فیلم بدرد بخوری نیست. تا همین جا هم که اسم در آورده مدیون بازی دی کاپریو و راسل کرو و جنگ عراقه. میگید نه برید سر کوچه یکی اش رو بخرید و نیگاه کنید. مایه اش هزار تومنه.
عزت زیاد
نظرات ()
بعد از شاید ٨ سال دیروز فیلم جدید بیضایی و دیدم. توی سالن فرعی فرعی با کمترین کیفیت. خوب طبیعی هم هست تا وقتی شبه فیلم های ابلهانه ده نمکی ها هست، بیضایی توی سالن اصلی! اگه از صاحب سینما بعید نباشه از مردم بعیده. فکرش رو بکنید ذائقه هنری ایرانی به کجا رفته.
واقعیت اینه که از زمان شرفیابی دولت نهم و سیاست های عوام خر کنش، از سر نا امیدی حتی به سر در سینما ها نیگاه هم نمی کردم. سالهاست که اتفاق خاصی هم در سینمای ایران نمی افته. امروز دور، دور سوپراستارهای عاشق و لودگی های ستاره های از مد افتاده است. دیروز از سر اتفاق اسم بهرام بیضایی رو روی برد سینما دیدم و معلومه با پا که نه با سر سراغش رفتیم.
در "وقتی همه خوابیم"، مثل همه فیلم های بیضایی روایت ها و بیان دیالوگ ها داراری مهر بیضاییه. گاهی فکر می کنی به تماشای تاتر نشستی. هیجان انگیزه. انتخاب بازیگر ها هم حرف نداشت. این رو اگه اول قبول نداشته باشی در پایان فیلم باور می کنی که انتخاب هر کدوم به اینکه واقعیت پنداری کنی خیلی کمک کرده. اما داستان فیلم چی بود:
مردی از اتهام قتل زنش تبرئه و آزاد میشه اما برادرهای عروس هنوز دنبالشن. او سر راه با زنی آشنا میشه که شوهر و فرزندش رو در حادثه رانندگی از دست داده. منافع مشترک، قراردادی بین اونها ایجاد میکنه و زن از مرد می خواد که خواهرش رو بکشه. اما فیلم که به نیمه میرسه تازه می فهمین که قضیه چیز دیگه ایه و یه دفعه از دنیای تلخ خیال به دنیای تلخ تر واقعیت پرتاب می شین.
از من می پرسید دست فرزندتون رو بگیرین و ببرین تماشای این فیلم. بذارید یه فیلم واقعی ببینه. ذهن هنری ایرانی ها با این سینما و این تلویزیون زنگ زده. بذارید یه کم این زنگ رو شستشو بدیم. بعد که فیلم رو دیدید از خودتون بپرسید کدوم کلمات هنوز تو ذهنتون هست. احتمالا این دو تا کلمه نیستن: لجن مال- سینمای امروز.
عزت زیاد
نظرات ()موضوع داغ این روزها انتخابات ریاست جمهوریه. مخملباف هم اخیرا یادداشتی نوشته با عنوان "صفر و صد یا کمی بهتر؟" که بد ندیدم یه قسمت هایی از اون رو اینجا عنوان کنم:
صفر و صد یا کمی بهتر؟
محسن محملباف
1- یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی. ما چند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر می آمد تازه گواهینامه گرفته، هیجان زده بود و از خوشحالیِ گواهینامه ای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش می کرد. اما بی اعتنا به قوانین، با یک غرور زیاد، به شکل خطرناکی رانندگی می کرد که نگو و نبین. مسافرها هم بی خبر از خطر، سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که می گفت: من رای نمی دهم و برایم فرقی نمی کند که چه کسی بر سر کار بیاید. من زندگی خودم را می کنم. در همین لحظه ماشین تصادف کرد و سر من و این خانم به شیشه خورد و هر دو از درد سرمان را گرفتیم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فریاد زدن که "اگه می دونستم رانندگی بلد نیستی، اصلا سوار ماشین ات نمی شدم."
من کمی که دردم آرام شد و خون سرم را که پاک کردم، گفتم: خانوم شما که از تجربیات درس می گیرین، لطفا در انتخابات شرکت کنین و به کسی که فکر می کنین حتی یک کمی بهتره رای بدین، و نذارین ماشین مملکت به دست یک راننده ای که ناشیه و تجربه نداره و قوانین رو رعایت نمی کنه بیفته، و زندگی من و شما و70 میلیون ایرونی دیگه رو به خطر بندازه.
نظرات ()